خیابان اردیبهشت

سلام بر همه دوستان
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٤
 

 

سلام بر همه دوستان

 

پیشاپیش سال نو و بهار نو بر همگی مبارک باد

 

سال پیش یک چهارپاره  بسیار زیبا خواندم

 

از وبلاگ « کلبه خاتون» که بی مناسبت ندیدم

 

اینجا تکرارش کنم اما چون اسم شاعرش را

 

 به خاطر ندارم فقط می نویسم

 

یک شعر خوب از یک دوست ناشناخته به نام «ندا...»

 

 

 

 

گلم! بهار قشنگم! سلام... خوبی عزیز؟!

یکی دو ساعت دیگر حلول نوروز است

اگرچه بی تو برایم بهار و غیر بهار

شبیه فصل زمستان، شبیه هر روز است

 

نشسته ام که برایت دعا بخوانم عزیز

دوباره پای همین هفت سین هرسالی

چه استقامت تلخیست روی کاغذ خیس

بخواهی هی بنویسی که سخت خوشحالی!

 

چقدر جای تو خالیست پای سفره! ببین

چه هفت سین قشنگی به خاطرت چیدست

چه سبزه ای به امید تو سبز کرده دلم

ببین که جز تو به روی کسی نخندیدست

 

ببین، ببین به چه روزی نشسته بی تو دلم

کجاست عیدی دستان پر سخاوت تو!

چرا نمی رسد امروز پس به دادم عزیز

نگاه های قشنگ و پر از نجابت تو؟!

 

ببخش! این دم عیدی... هر آنچه می گویم

تمام بابت این انتظار طولانیست

خدانکرده نبینم دلت بگیرد عزیز!

منم که سهمم از این ماجرا پریشانیست!

 

کنار سبزه و قرآن و تنگ ماهی و آب

منم و عکس قشنگت که رو به روی من است

منم و مثل همیشه همان دو چشم نجیب

که تک مخاطب یک عمر گفتگوی من است!

 

دوباره مثل همیشه به رسم هر سالی

تکانده ام همه جا را برای آمدنت

غبار پنجره ها را گرفته ام که شبی

میان خانه بپیچد صدای در زدنت

 

فدای عکس قشنگت، بگو که با چه زبان

بگویم این دل ساده برای تو تنگ است؟!

بگو چگونه بگویم که بی تو پای دلم

برای گفتن حتا دو بیت هم لنگ است

 

چقدر حوصله دارد دلم که باز از تو

هنوز هم به خیالش که می رسد خبری

نشانه ای... گل سرخی... پیام ناچیزی

دو خطِ نامه گنگی... سلام مختصری

 

اگرچه مثل همیشه تمام این همه سال

عزیز! پیش خودم اشتباه می کردم

اگرچه شب به شب از نو هزار برگ سپید

به عشق این که بیایی سیاه می کردم

 

اگرچه باز نوشتم: گلم! ملالی نیست

میان وسعت دردی که یادگار تو بود

نبوده ای که ببینی چطور این همه سال

دو چشم ساده ی غمگین در انتظار تو بود

 

تو فکر عید خودت باش! جای من را هم

کنار سفره عیدت، عزیز، خالی کن

برو و قصه عشق مرا دهان به دهان

دوباره زمزمه در گوش این اهالی کن

 

به فکر آنچه که بر من گذشت ساده نباش

فقط به من بنویس این بهار خوشحالی

بگو که حالِ نگاهت هنوز هم خوب است

بگو که عید قشنگیست، عید امسالی

 

در انتها گل خوبم! فقط مواظب باش

که چشم های قشنگت غریبه تر نشوند

بیا که مثل همیشه دو چشم ساده ی خیس

دوباره گوش به زنگ صدای در نشوند

 

گلم! بهار قشنگم! برو! خداحافظ

همین یکی دو دقیقه حلول نوروز است

اگرچه بی تو برایم بهار و غیر بهار

شبیه فصل زمستان، شبیه هر روز است!

 

 

 

مثل همیشه بی نظر از این خیابان نرو!!!


 
 
سلام
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۱
 

 

اول:  یک سلام گرم و صمیمی به تمام دوستانی که در نبود من

 

فراموشم نکردند و چراغ این خیابان را روشن نگاه داشتند.

 

دوم:  نهم بهمن ماه تولد این وبلاگ بود.

 

سوم : خیلی دوستتان دارم و امیدوارم که همیشه سالم و سبز

 

باشید.

 

چهارم: یک طرح ، یک رباعی و یک غزل قدیمی از خودم بخوانید

 

بیشتر تو نیستی

                 

                      بیشتر غم تو هست

 

کمتر هم که می شوی

 

                              بیشتر دلم برایت تنگ می شود

 

()

 

وقتی که دلم مثل تو دریایی بود

 

پایان سفر همیشه رؤیایی بود

 

آغاز شکفتنم تو بودی، اما

 

پایان تو ابتدای تنهایی بود

 

()

 

« وصیت»

 

من دیگر از دوستانم هیچ انتظاری ندارم

 

از دست خنجر به دستان،  امید یاری ندارم

 

وقتی شکسته دلم را در زیر پای تو دیدم

 

دانستم اینجا هم ای دل چشم انتظاری ندارم

 

فردا تمام دلم را در کوچه جا می گذارم

 

با این دل و این همه تیر، قول و قراری ندارم

 

وقتی همه هستیم را در کوچه جا می گذارم

 

با این رفیقان نامرد، شرمنده! کاری ندارم

 

با این همه ای رفیقان وقتی که مُردم بیایید

 

غیر از شماها که دیگر میراث خواری ندارم

 

در کوله بارم غم و غم ، در دفترم شعرکی چند

 

من جز همین ها عزیزان دار و نداری ندارم

 

 

 

پنجم : باز هم بی نظر از این خیابان رد نشو!!


 
 
مرد اردیبهشتی
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٦
 

سلام دوستان !

من دوست اردیبهشتی علی اصغر طاهری نیای عزیزم. امروز درست یک ماه وهفده روز است که این وبلاگ به روز نشده است و علت آن بیماری ساکن خیابان اردیبهشت است که او را چندی راهی بیمارستان کرده بود.امروز که به خواست خودش شکل و شمایل وبلاگ تغییر کرد،دلم نیامد این خانه بیش از این غبار بگیرد بدون اجازه یا با اجازه فرقی نمی کند مهم این است که حالا اینجا به روز شده است.

ضمن درخواست دعا برای سلامتی و بهبود کامل همه مریض ها خصوصا مرد اردیبهشتی ما،دو شعر تقدیمتان می کنم:

مدام

 

صف می کشند پیش تو دیوارها مدام

قد می کشند پشت سرت دارها مدام

جرم تو زندگی است نفس می کشی زلال

سر می کشند دور و برت مارها مدام

تو میوه داری،از همه سو سنگ می خوری

این است سرنوشت ثمردارها مدام

تو راست قامتی و تناور از این سبب

تحریک می شوند تبردارها مدام

آزاد می شوی دگر از بندها اگر

راضی شوی به رسم دغلکارها مدام

آسوده می شوی تو از این فتنه های گنگ

عادت کنی اگر به لجنزارها مدام

اما تو عاشقی، تو و عادت به منجلاب؟!

اما تو شاعری تو و این عارها مدام؟!

نه نه، تو سبز و روشن و پر برگ و بر بمان

در حسرت نگاه تبردارها مدام

دکتر کاووس حسن لی

از مجموعه ی رنگ از رخ تمام قلم ها پریده است

 

************

لباس توری نحسم

 

عنکبوتی که هر روز از دار من بالا و پایین رفت

پیراهن سفیدی بر تنم بافت که پشه ها گل هایش شدند

زیبا شده ام با تور صورتم؟

شفیره چند روزه ای که من پیرزنم با لکه های سیاه بر جسم و پیشانی ام !

سوسکی گوشه ی لبم گیر کرده است

چهار گوشه ی اتاق چندششان می شود

می گریزند حتا از عبور سایه ام

مانده ام در این میان

با تهوع

و عنکبوتی که دست بر نمی دارد

 

شب پره ی جوان!

به من نزدیک نشو

چشم تنگ کن

تا زمان بگذرد و قلمروش را تا انگشت های پایم گسترش

{دهد

بعدی که له شد

آن وقت نوبت تو می شود که فکر کنی

لباس توری نحسش را چطور در آوری

بعد عریانی پیرم را با چه دامی بپوشانی.

لیلی گله داران

از مجموعه ی  یوسفی که لب نزدم


 
 
سلام
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٩
 

 

سلام بر تمام دوستانی که به این وبلاگ می آیند

 

و با نظرات خود من را به ادامه راه تشویق

 

می فرمایند.امروز یکی از شعرهایی که

 

سال 80 وقتی در روزنامه چاپ شد،

 

سروصدای بسیاری برپا کرد وطرفداران

 

زیادی یافت را برایتان انتخاب کرده ام.

 

 این چهارپاره  کاری است از دوست خوبم

 

 جناب آقای «وحید داور»

 

 صاحب وبلاگ «چناک» .

 

چون شعر کمی طولانی است خواهش می کنم

 

که حوصله به خرج بدهید و مطالعه بفرمایید.

 

حتماً لذت خواهید برد.

 

 

« ر. ک. به:آنچه من ننوشتم»

 

دلرعشه می تکاندم از هرچه سیب سرخ

 

در باغ های سبز به دنیا نیامدن

 

می رعشد آب و خاک گلم روز و ماه و سال

 

از فکر آمدن به جهان یا نیامدن...

 

*

... هر جا که سیب سرخ درشتی به شاخه بود

 

از شوق سیب سرخ رَحِم کرم می شدم

 

در هر کمرکشی که به میلاد می رسید

 

سیلاب پرتلاطم اسپرم می شدم

 

شادا از آن که سهم من از لطف کردگار

 

چیزی به جز تبانی ترس و عدم نبود

 

از بی شمار خالی زهدان دختران

 

زهدان کوچکی که برویاندم نبود

 

سرخورده شهوتی خفقان سوز و سر به مُهر

 

آبی سپید بودم و خاکستری شدم

 

بعد از هزار سال یتیمی و بی کسی

 

در شعرخوارگاه خدا بستری شدم...

 

*

 

دلرعشه می تکاندم از هرچه سیب سرخ

 

خود گرچه کرم بی کس این سیب نارسم

 

اینک بدون آن که بدانم چه می شود

 

با سطرها نگفته به این فصل می رسم:

 

این فصل یک درآمد کوتاه بر «من» است

 

«من:» اشتیاق، رفتن و گشتن، نیافتن

 

«من:» هستْ هرچه نیست و هر نیست را که هست

 

با هرچه بیم و دلزدگی برنتافتن

 

تصویر یک مجسمه در یک خرابه(1)

 

با چند شکل محو و گریزنده مثل هم

 

در یک فضای دلهره زا.

 

پی نویس:

ــــــــــــــــــــــــــ

 

1)ر. ک. به: آنچه من ننوشتم از این قلم

 

در پسْ زمینه شکل قطاری که می رود

 

تا دور دست های فراسوی چارچوب

 

با نام وهمناک اثر؛ « مزد فالگیر»

 

با سایه های تیز کمی مانده تا غروب

 

نقاش: یک نفر، مثلاً «جُرجو دِکْریکو»

 

نقاش نقش های فرورفته در زوال

 

از آنچه شرح دادم و خواندید، مانده است

 

در ذهن من و ذهن شما طرح این سؤال:

 

پاداش فالگیر چه بود آن زمان که مرگ

 

در کوپه های سرخ قطار آرمیده بود؟

 

یا، دَمْ که در خرابه ی متروک، پیکری

 

مانند خفته ای که ببیند، لمیده بود

 

پاداش غالگیر چه بود آ...ه «ایمهوتپ»

 

ای کاهن بزرگ «زوسر» پاسخی بگو

 

من راز خواب پیکره را در تو یافتم

 

در مَرگزار تار هرم های تُو به تُو

 

هی های! مومیایی خوشبخت، خوش بخواب

 

بر جا نمانده چیزی و بت ها شکسته اند

 

خشکیده آب نیل و در آن قعر-ماهیان

 

بر سنگفرش خشک زمین نقش بسته اند

 

خورشید مثل تکه زغالی تکید و ریخت

 

«رِع» زیر حجم «مصطبه» جان داد ایمهوتپ

 

تندیس ناتوان ابوالهول، ریز و خرد

 

در پرتگاه خاطره افتاد   ایمهوتپ

 

حالا بگو... بگو... نه بگو! آخرین هرم

 

تصویری از عزیمت « کا » بود یا نبود؟

 

آن لاشه ها که زیر زمین دفن می شدند

 

انگشتشان به سوی خدا بود یا نبود؟

 

دلرعشه می تکاندم از هرچه سیب سرخ

 

یا سیب زرد و سبز و از این دست هرچه هست

 

اینک گریز دیگری از متن می زنیم:

 

فصلی برای«کارلو»نقاش«مردِ مست»

 

در پسْ زمینه جعبه و لیوان و بطری اَش

 

با حالتی سترگ و قوی ایستاده اند

 

سردیس مرد مست موضوع پرده را

 

یک جور بی قراری مرموز داده اند

 

یک چوب...نی...مداد...و شاید... همان که هست

 

در سمت چپ مجاور سر دیده می شوند

 

در کل میان تک تک اجزای شاهکار

 

این گفت و گوی مسخره فهمیده می شود:

 

من بطری ام، تو جعبه و لیوان چنان که ما

 

این چوب...نی...مداد...و شاید... همین که هست

 

من جعبه ام ، تو بطری و... در این جدال هرز

 

سردیس بغض کرده و خاموش مانده است

 

این داستان زندگی مرد مست ماست

 

شعری به بی شماری دردهاش

 

از روزهای روشن و آرام کودکیش

 

تا رنج ها و دغدغه ها و نبردهاش

 

ده ساله بوده مرد که با مادرش «هلن»

 

در نقشه ای به مقصد رُم کوچ می کنند

 

قدری که پرت رفته و مأیوس می شوند

 

فکری به حال این سفر پوچ می کنند

 

مادر «هلن» که خسته و نومید بوده است

 

خود را به چوب نقشه نما دار می زند

 

نقاش می رسد و از این بین بچه را

 

در بوم حبس کرده، به دیوار می زند

 

بیچاره مرد مانده از آن ماجرا به بعد

 

با شیشه ای که خالی و پُر می شود مدام

 

او را به حال خویش رها می کنیم تا

 

خود باشد و ادامه این فصل ناتمام...

 

*

 

دلرعشه می تکاندم از هرچه سیب(2)

 

چندان که خواب گلخنی از تند باد دشت

 

آشفته می شود و الخ.

 

پی نویس:

ــــــــــــــــــــــــــ

 

 2) ن. ک. به:فصل قبل، همین شعر، بند هشت

 

*

 

عیسی، صلیب،دهکده، تاریک روشنا

 

ناقوس های گله به نجوا درآمدند

 

با عوعو سگانِ مناجات خوانِ دشت

 

صد اُرگ و گرگ زوزه کشان همنوا شدند

 

در گرگ و میش خفتن اندوهبار نور

 

چوپان صدای نی لبکش سوختن گرفت

 

انبوه بی قرار شغالان سوگوار

 

چشمانشان بهانه افروختن گرفت

 

چندین هزار اختر خونین و تابناک

 

شیون کنان بنای دویدن گذاشتند

 

چندان که بر سیاهه بی انتهای شب

 

سطری به روشنایی آتش نگاشتند

 

اینجا نگاه خیره و گمراه بر دو راه

 

تلخیده کام باور و تردید مانده است

 

آنجا کسی نیامده از جای ناکجا

 

دیری است با گلوی عطش سوز خوانده است:

 

هر جا که سیب سرخ درشتی به شاخه بود

 

از شوق سیب سرخ رَحِم کرم می شدم

 

در هر کمرکشی که به میلاد می رسید

 

سیلاب پرتلاطم اسپرم می شدم

 

شادا از آن که سهم من از لطف کردگار

 

چیزی به جز تبانی ترس و عدم نبود

 

از بی شمار خالی زهدان دختران

 

زهدان کوچکی که برویاندم نبود

 

مانند یک یهودی آواره سال هاست

 

در گور بی کرانه خود پرسه می زنم

 

دلخسته از تجسد و میلاد و زیستن

 

تَسْخَر به نامرادی این هر سه می زنم

 

تَثلیثِ این سه زاویه شادم نمی کند

 

تا در نمور مردگی نور دلخوشم

 

باور کنید من به همین مرگ راضیم

 

باور کنید من به همین گور دلخوشم...


 
 
از 23 تا27 شهریور ماه چهارمین همایش
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۳
 

 

از 23 تا27 شهریور ماه چهارمین همایش

 

شعر و نقد مرودشت برگزار شد که در

 

 شب شعر «میم میز محاکمه» دوازده شاعر

 

 جوان به رقابت پرداختند که امروز منتخبی

 

از اشعار شاعران مرودشتی را برایتان انتخاب

 

کرده ام که با هم می خوانیم:

 

«رضا محمودی »

 

از نارنجک چیزی سرتان می شود؟

 

صداش از بام شما بووم بلندتری دارد

 

دارد توی شعر نارنج کار می گذارد 

                                    

                                                    گذاشت

 

سرتان را بدزدید

 

تا منفجر شدن یک حرف...

 

باید از سر همین سطر سینه خیز حرف بزنم

 

گوشتان را بیاورید:

 

        دختری از کوچه ی دلتنگیم رد نمی شود

 

        می خواهم با دار فانی خودم را به دار بزنم

 

       شاید هم دارم از کاه کوهی میسازم

 

       که به عقل گاو هم نمی رسد

 

       چه برسد به من، به شما، به ما

 

      راستی همین نزدیکیها سرم به کوه خورده

 

     از غارهاش کلاغ پریده ام بیرون

     

 

یه دیوونه سیاه پوشیده ، سر همین خیابون سنگ میندازه

 

هی میگه :

 

             میاد

 

                   نمیاد

 

                          میاد

 

اومد

 

غار غار دختری توی دستهاش

 

باید پا به فرار

 

یک حرف مانده کِ (کار از غارغار هم گذشت)

 

و شاعری توی سطرهای بعد زیر هزار خروار

 

 حرفهای نگفته زندگی شیرینی دارد

 

 

«لیلا جمالی خواه»

 

بازی کنیم آقا! بیا«بالا بلندو»

 

این شعر را پر میکنم از سنگ و سکو

 

حالا تو چشمت را بگیری؟ من بگیرم؟!

 

کی «گرگ» باشد، کی شود آن«بچه آهو»؟!

 

«با- لا- بلن-دو

 

                  ابر- رو- کمن – دو

 

                                           دخ – تر – قشن – گو»

 

من گرگ بازی می شوم ، مثل همیشه

 

روی شما افتاد آقا آخرین او!

 

حالا بدو با سرعتی بیش از دو چشمت

 

وقتی که می چرخد به این سو یا به آن سو

 

این « دوستت دارم» نبوده جزو بازی

 

مانند سکویی به باریکی یک مو!

 

بیهوده رویش ایستادی تا نسوزی

 

حتی اگر چسبیده باشی مثل زالو...

 

دستم به قلبت خورد آقا« جر نزن ، هی !»

 

تو « سوختی» دیگر ندو این سوبه آن سو

 

حالا تو گرگی ، هیچ وقت آهو نبودم!

 

بیخود نیا دنبال من آقا و « سک سک»

 

 

«محمد علی پور »

 

کیجا! بایست ، پیله نکن ، حرف هم نزن

 

این قدر روبروی سکوتم قدم نزن

 

اینها همه درست که دنیا بی ارزش است

 

دنیای شاعرانه ی من را به هم نزن

 

اصلا به من چه که تو که هستی؟ که نیستی؟

 

از کارهای کرده و نا کرده دم نزن

 

من کی کمک گرفته ام از دیگران وتو ؟!

 

هی چوب منت همه را بر سرم نزن

 

پا بند من نشو ، برو! پرواز کن، برو!

 

بیخود دخیل را به ضریح حرم نزن

 

پیله نکن ، برو، به خدا بد می آوری

 

من شاعرم، کنار خیالم قدم نزن

 

 

« علی اصغر علی زاده»

 

... و خان نشست شب پنج شنبه ایوان را

 

و چشم دوخت شب گرم تیر، باران را

 

حیاط را نگران سرفه کرد، ماه نبود

 

که حوض هدیه کند خانه ای درخشان را

 

و عطر ممتد نسرین- گلی که بی روبان

 

نمی وزید تن خشکسال گلدان را

 

*

 

پکی زد، آتش خاموش پیپ را کبریت

 

که دود واکند این عقده ی پریشان را

 

پکی زد آبی سی سال  پیش را ، نسرین

 

نشست صندلی خانه ای چراغان را

 

و بعد خان جوان عطر زد، هوا نو شد

 

و کل زدند اهالی غروب آبان را

 

*

 

پکی زد ، آمده بودند گزمه ها – دشمن-

 

که از گلوله گلو تر کنند میدان را

 

و عطر سنبله ها را پکی گرفت و دید

 

بدون اسب، بدون تفنگ، یاران را

 

پرنده ها به تماشای باغ می بردند

 

سوار محملی که ابر ها زمستان را

 

*

 

پکی گرفت، شب پنج شنبه را خوابید

 

که چشم باز کند صبح تیر باران را

 

 

مثل همیشه بی نظر از این خیابون رد نشو!!!


 
 
سلام
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٧
 

 

سلام به تمام شما عزیزان همراه که

حوصله به خرج دادید و به این خیابان

 تشریف آوردید.

اول از همه شما معذرت می خواهم که

 این بار خیلی دیر شد تا با چند شعر در

خدمتتان باشم و به پیام های پر از مهرتان

 پاسخ بدهم. علت فقط سفر بود  نه تنبلی

 و بی معرفتی من.

زیاده گویی نمی کنم که بعد از مدت ها با

چند شعر از شاعر خوب شیرازی سرکار

خانم «سحر گرایی نژاد» در این خیابان

 قدم می زنیم.

                        * * * 

الف: سین    ب:ب    ج:میم    د: الف تایِ

و تنها یک گزینه انتخاب سخت آقایِ......

تمام دردهای نقطه چین جمعند در سینی

که سارا نیست، سیما نیست، ساغر نیست یا سایه!

شروع آفتابی بعد،صبحی بعد،روزی بعد دریک«ب»

دو نان گرد روی میز با یک استکان چایِ ......

زمستان می رود با میم، با میمی که بیگانه

که شاید عاشق و خوشبخت، شاید اهل بالایِ

همین شهر است یا شهری از این هم باز بالاتر

و اما بگذریم از میم با شرش، الف تا ی......

تمام حرف های ابتدا هستند تا آخر ( که سین دارد)

به زور گریه بیرون می کشد از زیر پاهایِ......

«ح» آخر «ه» چسبان نه، حرف مفرد زیبا

طلوع ناگهانِ یک ستاره توی شب های

خیابان، چتر، باران، حلقه ی خاکستری رنگِ

winston  با تمام وزن سنگینِ نفس هایِ

به ظاهر سالم و پیوسته اما در پی پایان

که حرف «سین» دارد می گذارد از خودش مایه!

بیا این گوی و این میدان، تو بهتر می زنی، بستان

بزن، مردی بگو پس انتخابت چیست آقایِ...؟

 

    « دست خالی»

دست خالی بیا به دیدارم

من نمی خواهم آشنا چیزی...

می توانی کنی مرا خوشحال

با نگاه محبت آمیزی

  *

شاخه ای گل کفاف خواهد داد

وسعت بی کران روح مرا

من چنانم که ناز لبخندی

پر کند آشیان روح مرا

  *

در تب و تاب عشق می سوزم

آه اما ز سوختن شادم

شاید او، او که ناگهان گم شد

لحظه ای، لحظه ای کند یادم

  *

می گذارم به روی صورت خویش

دست های همیشه لرزان را

می نویسد دو چشم خسته من

باز هم باز مشق باران را

  *

حال تنها منم که در دل شب

می نویسم غزل به یاد کسی

گرچه از من برید چندی پیش

رشته ی سست اعتماد کسی

  *

منم و قاب عکس خاموشی

که مرا می برد به اوج خیال

« دوستت دارم ای خیال لطیف»

« دوستت دارم ای امید محال»

           

   « درخت باد»

درخت باد تکان خورد و سرخ سیب افتاد

و دست های تو از شاخه ای غریب افتاد

همین که شاخه تکان خورد ، یک پرنده پرید

همین که شاخه تکان خورد، یک دو سیب افتاد

پرنده چرخ زد و زیر بال هاش زمین

عمود شد، دوران کرد ، توی شیب افتاد

اتاق با هیجان های سرد شب آمیخت

مسیح چشم تو بر گوشه صلیب افتاد

صلیب کنده شد و مریم مقدس بود

که باز خنده زد اما غمش مشخص بود!

 

 

     مثل همیشه اگر خواندید نظر هم بدهید!!!


 
 
سلام
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٠
 

 

۱- سلام به همه دوستانی که به این خیابان آمدند و بذر محبت کاشتند

 ۲- ببخشید که دیر آمدم. گرفتار بودم و خسته

 ۳- بالاخره نوبت خانم ها هم رسید

 و امروز با چند غزل از شاعر توانای استان فارس

 سرکار خانم « طاهره خنیا» میهمان شما خوبانیم.

 ۴- شعر بخوانید بهتر است تا نوشته های من:

 « امشب چراغ ها...»

 سگ های توی قوطی اگر پاچه را گرفت،

 بادام می تکانم از آن چشم های تر

 این قهوه خانه پاتوق وغ وغ صاحاب هاست،

 وقتی که باز می شود از کله سحر

از نصف، بیشتر به تو دل بسته ام ؛ ببین!

 پنجاه و یک ، دو درصد من گُر گرفته است

این بار از خطوط تعادل گذشته است،

آهوی کوچکی که ابا داشت از خطر

باران گذاشت دست تو را توی دست من،

در من گشوده شد دری از آسمان، ولی

گویا کسی برای تو اسپند دود کرد،

 آنگاه مثل خاطره ها رفتی از نظر

از جیک جیک جوجه ی ساعت به بعد را

انگار توی خواب اساطیر دیده ام

بعد از تو مستی از سر گنجشک ها پرید،

من ماندم و شکسته پل های پشت سر

بر من چه ها گذشت بدون تو؟ بی خیال...

این درد یک شب و دو شب و این حدود نیست

بنشین کنار حوصله ام، از خودت بگو!

هر چند بی مقدمه، هر چند مختصر...

اصلا سرت سلامت، از این بحث بگذریم.

حالا که هستی و همه ی خاک با من است

دیگر چه فرق می کند از من گذشتن و

پیوستنت به شاخه ی یک عشق تازه تر...

امشب چراغ ها همه تا صبح روشن اند،

 این خوشه را بگیر و گلو تازه کن، ولی

قبل از طلوع پنجره برگرد خانه ات،

یک زن در انتظار تو مانده ست پشت در

« روی دست الفبا»

هی نوشتم، نوشتم، نوشتم؛ رد شدم خط به خط تا بیفتم

یک قدم مانده تا حرف آخر، قسمت این شد که از پا بیفتم

من که افتادم از چشمت آخر، ترسم از تکه تکه شدن ریخت

شاید آنقدرها بد نباشد، این که از چشم دنیا بیفتم

من حقیقت ندارم ولی کاش دست های مرا می گرفتی

تا در این مردم زودباور، مثل یک شایعه جا بیفتم

می بری شاخه های غزل را ، تا صلیبی جوان تر بسازی

دنگ دنگ دلت دوست دارد زیر تندیس عیسی بیفتم

آه، یادم نمی آید اصلا دست هامان چطوری گره خورد

من خودم خواستم با تو باشم، یا خدا خواست اینجا بیفتم؟

کاری از دست من برنیامد، جز نشستن در آغوش تصویر

توی عکسی که از عشق داری، سعی کردم که زیبا بیفتم

می گریزم از این کلمه بازار، شعر هم بی تو لطفی ندارد

می روم تا برای همیشه، روی دست الفبا بیفتم

« سفید و سیاه»

آخ قلبم! درست تا امروز، زندگی کرده ایم روی هوا

بس که سگ دو زدیم، رها شدیم. ما کجاو بچه های خوب کجا؟

چند روز است دست های زنی، با فشار «دیازپام» مرا

جای راحت، پتو، غذای گرم، و پرستار - خانمی دلسوز-

وای بر من چقدر خوشبختم! آمدم توی فاز آدم ها!!

آبجی! بچه های پایین شهر، آفتاب و ستاره کم دیدند

کار کردند توی زیر زمین، صبح تا شب بدون چون و چرا

عاشق دختری شدم سبزه، طرح ماه و ستاره می بافد

دست هایش اگرچه عنابی، خوش تراش است مثل دست شما

از پل سرنوشت رد نشده، ناگهان توی آب افتادیم

پشت سد شکسته ی قسمت، باد کردیم روی دست خدا

آبجی! پلک هام سنگینند. و باز آرام بخش و خواب و سکوت...

زهر مار است این که می دهیم، که مرا می برد به آن دنیا

باز هم خواب کن مرا تا شب همه ی شهر را سیاه کند

حلب آبادی های پایین را، برج های بلند بالا را

 

۵- باز هم بی نظر رد نشو عزیز!!!


 
 
درود بر شما
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٩
 

 

 درود بر شما که شعر را می فهمید

 

 این بار شما را به میهمانی شاعری جوان

 

  و در عین حال تیزبین و واقعاً شاعر

 

  می برم که شعرهاش همواره سرشار از

 

  نوآوری و زیبایی است .

 

 شاید با نام او در مطبوعات ادبی کشور

 

  برخورد کرده باشید

 

 « احسان رنجبر فهلیانی»

 

 شاعر جوان و باآتیه فارسی را می گویم.

 

 با هم چند شعر از ایشان را می خوانیم:

 

 

  (1)

 

 یا خواهرم بود

 

 روی حرفهام

 

 راه می رود، حرف می زند

 

                                 بات

 

 یا شاید

 

 روی رویا هاش

 

 شده خاطر

 

              خات

 

 افتاده

 

 یا خواهرم بود

 

 آمده بود از شمال

 

 تا پهن کند

 

 شال خاکستریش را

 

     بر

 

         پات

 

 یا خواهرم

 

 که همیشه ببارد

 

                    سبز

 

 بر جنگل از

 

 سبز شمال

 

 تا زنده رود ترک خورده و

 

 خاکستر چار باغ

 

 - شیراز می آیی؟!

 

 - ها!

 

 ها ها

 

         ها خواهرم بود

 

 یا بات و پا به پات

 

 می آیی از شمال

 

 

 

 (2)

 

 مرضیه

 

 یک جفت چشم است

 

 با ستاره های دور سرم

 

 کیفش از رازهای زنانه و

 

 عکس های من پر است

 

 ولی

 

 بر کیف کوچک من

 

 یک جفت چشم حکومت می کند

 

 و گیومه های مکرر تو خالی

 

 مرضیه شعر را نمی فهمد

 

    شعر

 

          مرضیه را می فهمد!

 

 

 (3)

 

 تهران

 

     همیشه بوی اتوبوس می دهد

 

 بابا لنگ دراز دو ساعت علافی!

 

 زمان های زیادی

 

 برای یادگاری خریده بودم

 

          که نصیب دیگران شد

 

 بابا لنگ دراز !

 

 تهران را بربرها گرفته اند

 

 بر کفش های همیشه ام حکم می رانند

 

 بابا لنگ دراز !

 

 من

 

 کوچه پس کوچه های « فهلیان» را

 

 بر تهران پر از پیاده و کفش

 

 ترجیح می دهم

 

 بابا لنگ دراز!

 

 من و تو

 

 که از « ونگوگ» بزرگتر نبوده ایم

 

 از اتوبوس جهان پیاده شو!

 

 کفش های لنگه به لنگه ونسان را بپوش!

 

 بابا لنگ دراز ریشوی نقاش!

 

 باید به فکر جای دیگری

 

 برای دو ساعت علافی باشیم

 

 بابا لنگ دراز!

 

 تو را به خدا

 

 دیگر شعر های عاشقانه نگو!

 

 من تهران را خوب می شناسم

 

 عشق را سال هاست

 

 در ظهیرالدوله دفن کرده اند

 

 

 (4)

 

 شکلش داده ام

 

 در ذهن خودم

 

 می دانم

 

 چشمش به کدام آهو شبیه است

 

 مژه های بلندش

 

 به کدامین دختر

 

 تنها

 

 مانده برایش

 

 اسمی دست و پا کنم!

 

 

 

   بی نظر از این خیابان رد نشو!!!!


 
 
← صفحه بعد
 



/td/NextPage