خیابان اردیبهشت

سلام
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٧
 

 

سلام به تمام شما عزیزان همراه که

حوصله به خرج دادید و به این خیابان

 تشریف آوردید.

اول از همه شما معذرت می خواهم که

 این بار خیلی دیر شد تا با چند شعر در

خدمتتان باشم و به پیام های پر از مهرتان

 پاسخ بدهم. علت فقط سفر بود  نه تنبلی

 و بی معرفتی من.

زیاده گویی نمی کنم که بعد از مدت ها با

چند شعر از شاعر خوب شیرازی سرکار

خانم «سحر گرایی نژاد» در این خیابان

 قدم می زنیم.

                        * * * 

الف: سین    ب:ب    ج:میم    د: الف تایِ

و تنها یک گزینه انتخاب سخت آقایِ......

تمام دردهای نقطه چین جمعند در سینی

که سارا نیست، سیما نیست، ساغر نیست یا سایه!

شروع آفتابی بعد،صبحی بعد،روزی بعد دریک«ب»

دو نان گرد روی میز با یک استکان چایِ ......

زمستان می رود با میم، با میمی که بیگانه

که شاید عاشق و خوشبخت، شاید اهل بالایِ

همین شهر است یا شهری از این هم باز بالاتر

و اما بگذریم از میم با شرش، الف تا ی......

تمام حرف های ابتدا هستند تا آخر ( که سین دارد)

به زور گریه بیرون می کشد از زیر پاهایِ......

«ح» آخر «ه» چسبان نه، حرف مفرد زیبا

طلوع ناگهانِ یک ستاره توی شب های

خیابان، چتر، باران، حلقه ی خاکستری رنگِ

winston  با تمام وزن سنگینِ نفس هایِ

به ظاهر سالم و پیوسته اما در پی پایان

که حرف «سین» دارد می گذارد از خودش مایه!

بیا این گوی و این میدان، تو بهتر می زنی، بستان

بزن، مردی بگو پس انتخابت چیست آقایِ...؟

 

    « دست خالی»

دست خالی بیا به دیدارم

من نمی خواهم آشنا چیزی...

می توانی کنی مرا خوشحال

با نگاه محبت آمیزی

  *

شاخه ای گل کفاف خواهد داد

وسعت بی کران روح مرا

من چنانم که ناز لبخندی

پر کند آشیان روح مرا

  *

در تب و تاب عشق می سوزم

آه اما ز سوختن شادم

شاید او، او که ناگهان گم شد

لحظه ای، لحظه ای کند یادم

  *

می گذارم به روی صورت خویش

دست های همیشه لرزان را

می نویسد دو چشم خسته من

باز هم باز مشق باران را

  *

حال تنها منم که در دل شب

می نویسم غزل به یاد کسی

گرچه از من برید چندی پیش

رشته ی سست اعتماد کسی

  *

منم و قاب عکس خاموشی

که مرا می برد به اوج خیال

« دوستت دارم ای خیال لطیف»

« دوستت دارم ای امید محال»

           

   « درخت باد»

درخت باد تکان خورد و سرخ سیب افتاد

و دست های تو از شاخه ای غریب افتاد

همین که شاخه تکان خورد ، یک پرنده پرید

همین که شاخه تکان خورد، یک دو سیب افتاد

پرنده چرخ زد و زیر بال هاش زمین

عمود شد، دوران کرد ، توی شیب افتاد

اتاق با هیجان های سرد شب آمیخت

مسیح چشم تو بر گوشه صلیب افتاد

صلیب کنده شد و مریم مقدس بود

که باز خنده زد اما غمش مشخص بود!

 

 

     مثل همیشه اگر خواندید نظر هم بدهید!!!


 
 
 



/td/NextPage