خیابان اردیبهشت

سلام
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٠
 

 

۱- سلام به همه دوستانی که به این خیابان آمدند و بذر محبت کاشتند

 ۲- ببخشید که دیر آمدم. گرفتار بودم و خسته

 ۳- بالاخره نوبت خانم ها هم رسید

 و امروز با چند غزل از شاعر توانای استان فارس

 سرکار خانم « طاهره خنیا» میهمان شما خوبانیم.

 ۴- شعر بخوانید بهتر است تا نوشته های من:

 « امشب چراغ ها...»

 سگ های توی قوطی اگر پاچه را گرفت،

 بادام می تکانم از آن چشم های تر

 این قهوه خانه پاتوق وغ وغ صاحاب هاست،

 وقتی که باز می شود از کله سحر

از نصف، بیشتر به تو دل بسته ام ؛ ببین!

 پنجاه و یک ، دو درصد من گُر گرفته است

این بار از خطوط تعادل گذشته است،

آهوی کوچکی که ابا داشت از خطر

باران گذاشت دست تو را توی دست من،

در من گشوده شد دری از آسمان، ولی

گویا کسی برای تو اسپند دود کرد،

 آنگاه مثل خاطره ها رفتی از نظر

از جیک جیک جوجه ی ساعت به بعد را

انگار توی خواب اساطیر دیده ام

بعد از تو مستی از سر گنجشک ها پرید،

من ماندم و شکسته پل های پشت سر

بر من چه ها گذشت بدون تو؟ بی خیال...

این درد یک شب و دو شب و این حدود نیست

بنشین کنار حوصله ام، از خودت بگو!

هر چند بی مقدمه، هر چند مختصر...

اصلا سرت سلامت، از این بحث بگذریم.

حالا که هستی و همه ی خاک با من است

دیگر چه فرق می کند از من گذشتن و

پیوستنت به شاخه ی یک عشق تازه تر...

امشب چراغ ها همه تا صبح روشن اند،

 این خوشه را بگیر و گلو تازه کن، ولی

قبل از طلوع پنجره برگرد خانه ات،

یک زن در انتظار تو مانده ست پشت در

« روی دست الفبا»

هی نوشتم، نوشتم، نوشتم؛ رد شدم خط به خط تا بیفتم

یک قدم مانده تا حرف آخر، قسمت این شد که از پا بیفتم

من که افتادم از چشمت آخر، ترسم از تکه تکه شدن ریخت

شاید آنقدرها بد نباشد، این که از چشم دنیا بیفتم

من حقیقت ندارم ولی کاش دست های مرا می گرفتی

تا در این مردم زودباور، مثل یک شایعه جا بیفتم

می بری شاخه های غزل را ، تا صلیبی جوان تر بسازی

دنگ دنگ دلت دوست دارد زیر تندیس عیسی بیفتم

آه، یادم نمی آید اصلا دست هامان چطوری گره خورد

من خودم خواستم با تو باشم، یا خدا خواست اینجا بیفتم؟

کاری از دست من برنیامد، جز نشستن در آغوش تصویر

توی عکسی که از عشق داری، سعی کردم که زیبا بیفتم

می گریزم از این کلمه بازار، شعر هم بی تو لطفی ندارد

می روم تا برای همیشه، روی دست الفبا بیفتم

« سفید و سیاه»

آخ قلبم! درست تا امروز، زندگی کرده ایم روی هوا

بس که سگ دو زدیم، رها شدیم. ما کجاو بچه های خوب کجا؟

چند روز است دست های زنی، با فشار «دیازپام» مرا

جای راحت، پتو، غذای گرم، و پرستار - خانمی دلسوز-

وای بر من چقدر خوشبختم! آمدم توی فاز آدم ها!!

آبجی! بچه های پایین شهر، آفتاب و ستاره کم دیدند

کار کردند توی زیر زمین، صبح تا شب بدون چون و چرا

عاشق دختری شدم سبزه، طرح ماه و ستاره می بافد

دست هایش اگرچه عنابی، خوش تراش است مثل دست شما

از پل سرنوشت رد نشده، ناگهان توی آب افتادیم

پشت سد شکسته ی قسمت، باد کردیم روی دست خدا

آبجی! پلک هام سنگینند. و باز آرام بخش و خواب و سکوت...

زهر مار است این که می دهیم، که مرا می برد به آن دنیا

باز هم خواب کن مرا تا شب همه ی شهر را سیاه کند

حلب آبادی های پایین را، برج های بلند بالا را

 

۵- باز هم بی نظر رد نشو عزیز!!!


 
 
 



/td/NextPage