خیابان اردیبهشت

از 23 تا27 شهریور ماه چهارمین همایش
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۳
 

 

از 23 تا27 شهریور ماه چهارمین همایش

 

شعر و نقد مرودشت برگزار شد که در

 

 شب شعر «میم میز محاکمه» دوازده شاعر

 

 جوان به رقابت پرداختند که امروز منتخبی

 

از اشعار شاعران مرودشتی را برایتان انتخاب

 

کرده ام که با هم می خوانیم:

 

«رضا محمودی »

 

از نارنجک چیزی سرتان می شود؟

 

صداش از بام شما بووم بلندتری دارد

 

دارد توی شعر نارنج کار می گذارد 

                                    

                                                    گذاشت

 

سرتان را بدزدید

 

تا منفجر شدن یک حرف...

 

باید از سر همین سطر سینه خیز حرف بزنم

 

گوشتان را بیاورید:

 

        دختری از کوچه ی دلتنگیم رد نمی شود

 

        می خواهم با دار فانی خودم را به دار بزنم

 

       شاید هم دارم از کاه کوهی میسازم

 

       که به عقل گاو هم نمی رسد

 

       چه برسد به من، به شما، به ما

 

      راستی همین نزدیکیها سرم به کوه خورده

 

     از غارهاش کلاغ پریده ام بیرون

     

 

یه دیوونه سیاه پوشیده ، سر همین خیابون سنگ میندازه

 

هی میگه :

 

             میاد

 

                   نمیاد

 

                          میاد

 

اومد

 

غار غار دختری توی دستهاش

 

باید پا به فرار

 

یک حرف مانده کِ (کار از غارغار هم گذشت)

 

و شاعری توی سطرهای بعد زیر هزار خروار

 

 حرفهای نگفته زندگی شیرینی دارد

 

 

«لیلا جمالی خواه»

 

بازی کنیم آقا! بیا«بالا بلندو»

 

این شعر را پر میکنم از سنگ و سکو

 

حالا تو چشمت را بگیری؟ من بگیرم؟!

 

کی «گرگ» باشد، کی شود آن«بچه آهو»؟!

 

«با- لا- بلن-دو

 

                  ابر- رو- کمن – دو

 

                                           دخ – تر – قشن – گو»

 

من گرگ بازی می شوم ، مثل همیشه

 

روی شما افتاد آقا آخرین او!

 

حالا بدو با سرعتی بیش از دو چشمت

 

وقتی که می چرخد به این سو یا به آن سو

 

این « دوستت دارم» نبوده جزو بازی

 

مانند سکویی به باریکی یک مو!

 

بیهوده رویش ایستادی تا نسوزی

 

حتی اگر چسبیده باشی مثل زالو...

 

دستم به قلبت خورد آقا« جر نزن ، هی !»

 

تو « سوختی» دیگر ندو این سوبه آن سو

 

حالا تو گرگی ، هیچ وقت آهو نبودم!

 

بیخود نیا دنبال من آقا و « سک سک»

 

 

«محمد علی پور »

 

کیجا! بایست ، پیله نکن ، حرف هم نزن

 

این قدر روبروی سکوتم قدم نزن

 

اینها همه درست که دنیا بی ارزش است

 

دنیای شاعرانه ی من را به هم نزن

 

اصلا به من چه که تو که هستی؟ که نیستی؟

 

از کارهای کرده و نا کرده دم نزن

 

من کی کمک گرفته ام از دیگران وتو ؟!

 

هی چوب منت همه را بر سرم نزن

 

پا بند من نشو ، برو! پرواز کن، برو!

 

بیخود دخیل را به ضریح حرم نزن

 

پیله نکن ، برو، به خدا بد می آوری

 

من شاعرم، کنار خیالم قدم نزن

 

 

« علی اصغر علی زاده»

 

... و خان نشست شب پنج شنبه ایوان را

 

و چشم دوخت شب گرم تیر، باران را

 

حیاط را نگران سرفه کرد، ماه نبود

 

که حوض هدیه کند خانه ای درخشان را

 

و عطر ممتد نسرین- گلی که بی روبان

 

نمی وزید تن خشکسال گلدان را

 

*

 

پکی زد، آتش خاموش پیپ را کبریت

 

که دود واکند این عقده ی پریشان را

 

پکی زد آبی سی سال  پیش را ، نسرین

 

نشست صندلی خانه ای چراغان را

 

و بعد خان جوان عطر زد، هوا نو شد

 

و کل زدند اهالی غروب آبان را

 

*

 

پکی زد ، آمده بودند گزمه ها – دشمن-

 

که از گلوله گلو تر کنند میدان را

 

و عطر سنبله ها را پکی گرفت و دید

 

بدون اسب، بدون تفنگ، یاران را

 

پرنده ها به تماشای باغ می بردند

 

سوار محملی که ابر ها زمستان را

 

*

 

پکی گرفت، شب پنج شنبه را خوابید

 

که چشم باز کند صبح تیر باران را

 

 

مثل همیشه بی نظر از این خیابون رد نشو!!!


 
 
 



/td/NextPage