خیابان اردیبهشت

سلام
نویسنده : رضا - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٩
 

 

سلام بر تمام دوستانی که به این وبلاگ می آیند

 

و با نظرات خود من را به ادامه راه تشویق

 

می فرمایند.امروز یکی از شعرهایی که

 

سال 80 وقتی در روزنامه چاپ شد،

 

سروصدای بسیاری برپا کرد وطرفداران

 

زیادی یافت را برایتان انتخاب کرده ام.

 

 این چهارپاره  کاری است از دوست خوبم

 

 جناب آقای «وحید داور»

 

 صاحب وبلاگ «چناک» .

 

چون شعر کمی طولانی است خواهش می کنم

 

که حوصله به خرج بدهید و مطالعه بفرمایید.

 

حتماً لذت خواهید برد.

 

 

« ر. ک. به:آنچه من ننوشتم»

 

دلرعشه می تکاندم از هرچه سیب سرخ

 

در باغ های سبز به دنیا نیامدن

 

می رعشد آب و خاک گلم روز و ماه و سال

 

از فکر آمدن به جهان یا نیامدن...

 

*

... هر جا که سیب سرخ درشتی به شاخه بود

 

از شوق سیب سرخ رَحِم کرم می شدم

 

در هر کمرکشی که به میلاد می رسید

 

سیلاب پرتلاطم اسپرم می شدم

 

شادا از آن که سهم من از لطف کردگار

 

چیزی به جز تبانی ترس و عدم نبود

 

از بی شمار خالی زهدان دختران

 

زهدان کوچکی که برویاندم نبود

 

سرخورده شهوتی خفقان سوز و سر به مُهر

 

آبی سپید بودم و خاکستری شدم

 

بعد از هزار سال یتیمی و بی کسی

 

در شعرخوارگاه خدا بستری شدم...

 

*

 

دلرعشه می تکاندم از هرچه سیب سرخ

 

خود گرچه کرم بی کس این سیب نارسم

 

اینک بدون آن که بدانم چه می شود

 

با سطرها نگفته به این فصل می رسم:

 

این فصل یک درآمد کوتاه بر «من» است

 

«من:» اشتیاق، رفتن و گشتن، نیافتن

 

«من:» هستْ هرچه نیست و هر نیست را که هست

 

با هرچه بیم و دلزدگی برنتافتن

 

تصویر یک مجسمه در یک خرابه(1)

 

با چند شکل محو و گریزنده مثل هم

 

در یک فضای دلهره زا.

 

پی نویس:

ــــــــــــــــــــــــــ

 

1)ر. ک. به: آنچه من ننوشتم از این قلم

 

در پسْ زمینه شکل قطاری که می رود

 

تا دور دست های فراسوی چارچوب

 

با نام وهمناک اثر؛ « مزد فالگیر»

 

با سایه های تیز کمی مانده تا غروب

 

نقاش: یک نفر، مثلاً «جُرجو دِکْریکو»

 

نقاش نقش های فرورفته در زوال

 

از آنچه شرح دادم و خواندید، مانده است

 

در ذهن من و ذهن شما طرح این سؤال:

 

پاداش فالگیر چه بود آن زمان که مرگ

 

در کوپه های سرخ قطار آرمیده بود؟

 

یا، دَمْ که در خرابه ی متروک، پیکری

 

مانند خفته ای که ببیند، لمیده بود

 

پاداش غالگیر چه بود آ...ه «ایمهوتپ»

 

ای کاهن بزرگ «زوسر» پاسخی بگو

 

من راز خواب پیکره را در تو یافتم

 

در مَرگزار تار هرم های تُو به تُو

 

هی های! مومیایی خوشبخت، خوش بخواب

 

بر جا نمانده چیزی و بت ها شکسته اند

 

خشکیده آب نیل و در آن قعر-ماهیان

 

بر سنگفرش خشک زمین نقش بسته اند

 

خورشید مثل تکه زغالی تکید و ریخت

 

«رِع» زیر حجم «مصطبه» جان داد ایمهوتپ

 

تندیس ناتوان ابوالهول، ریز و خرد

 

در پرتگاه خاطره افتاد   ایمهوتپ

 

حالا بگو... بگو... نه بگو! آخرین هرم

 

تصویری از عزیمت « کا » بود یا نبود؟

 

آن لاشه ها که زیر زمین دفن می شدند

 

انگشتشان به سوی خدا بود یا نبود؟

 

دلرعشه می تکاندم از هرچه سیب سرخ

 

یا سیب زرد و سبز و از این دست هرچه هست

 

اینک گریز دیگری از متن می زنیم:

 

فصلی برای«کارلو»نقاش«مردِ مست»

 

در پسْ زمینه جعبه و لیوان و بطری اَش

 

با حالتی سترگ و قوی ایستاده اند

 

سردیس مرد مست موضوع پرده را

 

یک جور بی قراری مرموز داده اند

 

یک چوب...نی...مداد...و شاید... همان که هست

 

در سمت چپ مجاور سر دیده می شوند

 

در کل میان تک تک اجزای شاهکار

 

این گفت و گوی مسخره فهمیده می شود:

 

من بطری ام، تو جعبه و لیوان چنان که ما

 

این چوب...نی...مداد...و شاید... همین که هست

 

من جعبه ام ، تو بطری و... در این جدال هرز

 

سردیس بغض کرده و خاموش مانده است

 

این داستان زندگی مرد مست ماست

 

شعری به بی شماری دردهاش

 

از روزهای روشن و آرام کودکیش

 

تا رنج ها و دغدغه ها و نبردهاش

 

ده ساله بوده مرد که با مادرش «هلن»

 

در نقشه ای به مقصد رُم کوچ می کنند

 

قدری که پرت رفته و مأیوس می شوند

 

فکری به حال این سفر پوچ می کنند

 

مادر «هلن» که خسته و نومید بوده است

 

خود را به چوب نقشه نما دار می زند

 

نقاش می رسد و از این بین بچه را

 

در بوم حبس کرده، به دیوار می زند

 

بیچاره مرد مانده از آن ماجرا به بعد

 

با شیشه ای که خالی و پُر می شود مدام

 

او را به حال خویش رها می کنیم تا

 

خود باشد و ادامه این فصل ناتمام...

 

*

 

دلرعشه می تکاندم از هرچه سیب(2)

 

چندان که خواب گلخنی از تند باد دشت

 

آشفته می شود و الخ.

 

پی نویس:

ــــــــــــــــــــــــــ

 

 2) ن. ک. به:فصل قبل، همین شعر، بند هشت

 

*

 

عیسی، صلیب،دهکده، تاریک روشنا

 

ناقوس های گله به نجوا درآمدند

 

با عوعو سگانِ مناجات خوانِ دشت

 

صد اُرگ و گرگ زوزه کشان همنوا شدند

 

در گرگ و میش خفتن اندوهبار نور

 

چوپان صدای نی لبکش سوختن گرفت

 

انبوه بی قرار شغالان سوگوار

 

چشمانشان بهانه افروختن گرفت

 

چندین هزار اختر خونین و تابناک

 

شیون کنان بنای دویدن گذاشتند

 

چندان که بر سیاهه بی انتهای شب

 

سطری به روشنایی آتش نگاشتند

 

اینجا نگاه خیره و گمراه بر دو راه

 

تلخیده کام باور و تردید مانده است

 

آنجا کسی نیامده از جای ناکجا

 

دیری است با گلوی عطش سوز خوانده است:

 

هر جا که سیب سرخ درشتی به شاخه بود

 

از شوق سیب سرخ رَحِم کرم می شدم

 

در هر کمرکشی که به میلاد می رسید

 

سیلاب پرتلاطم اسپرم می شدم

 

شادا از آن که سهم من از لطف کردگار

 

چیزی به جز تبانی ترس و عدم نبود

 

از بی شمار خالی زهدان دختران

 

زهدان کوچکی که برویاندم نبود

 

مانند یک یهودی آواره سال هاست

 

در گور بی کرانه خود پرسه می زنم

 

دلخسته از تجسد و میلاد و زیستن

 

تَسْخَر به نامرادی این هر سه می زنم

 

تَثلیثِ این سه زاویه شادم نمی کند

 

تا در نمور مردگی نور دلخوشم

 

باور کنید من به همین مرگ راضیم

 

باور کنید من به همین گور دلخوشم...


 
 
 



/td/NextPage